حكيم زجاجى

276

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

گروهى دگر اين‌چنين گفته‌اند * به وقتى كه در سخن سفته‌اند كه عيسى معقل « 1 » يكى مرد بود * كز او بر دل مشركان درد بود 70 به وقتى كه [ بد ] خالد بىنظير * به كوفه درون نامبردار مير سرافراز عيسى عمل‌دار بود * به ايام او نيك در كار بود ابو مسلم آن خواجه را بنده بود * به مهرش درون دل آكنده بود چو خالد بدان‌سان گرفتار شد * جهان پيش چشم سران تار شد بشد يوسف بن هبيره چو گرد * همه عاملان ورا بند كرد 75 سرافراز عيسى از آن شر برست « 2 » * بشد يوسف و هر دو دستش ببست به زندان ورا نيز هم بازداشت * در آن بوم‌وبر بىهنر بازداشت درم داد از بند زندان برست * يكى مرد بد زيرك و دين‌پرست . . . * . . . سيه بود بود بو مسلم پرهنر * در آن مذهب آورد او نيز سر 80 به عيسى چنين گفت روزى بكير * كه نيكو غلام است آن بىنظير چه باشد كه او را فروشى به من * ستانى همين . . . كه كرده در اين نامبرده نظر * دهد اين جوان كار ما را ظفر به يزدان كه در وى بديدم به چشم * نخواهد سرش گشت پركين و خشم برآرد ز مروانيان جان به درد * فشاند بر آن قوم بدكار كرد 85 ورا گفت عيسى تو او را بگير * بها خود مده ، شادمان شد بكير فرستاد او را به نزد امام * ابو مسلم نامور ديد كام نكو كرد خدمت براهيم را * براى خدا نز پى سيم را براهيم دانست كان سرفراز * به‌زودى شود زآن‌ميان بر فراز همىگفت كاين است آن نامدار * كه از آل مروان برآرد دمار 90 به دل در ورا اين سخن كار كرد * خرد با دل خويشتن يار كرد بياموخت از نامد [ ارا ] ن هنر * به زور و به زهره بد ، آن شير نر كشيدى كمان و گشادى خدنگ * به پيكان بسفتى دل كوه و سنگ

--> ( 1 ) عيسى بن معقل العجلى ( 2 ) خربدست